دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹

برج ميلاد





نماي تهران از طبقه ي دهم برج


پنجشنبه 12 شهريور هشتادو هشت - ساعت 6 بعد از ظهر

حکيم عمر خيام

يک چند به کودکی باستاد شديم

يک چند باستادی خود شاد شديم

پايان سخن شنو که ما را چه رسيد

از خاک در آمديم و بر باد شديم

پنجشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۹

زنجان - تابستان ١٣٨٨




پنج شنبه - پانزدهم مرداد ماه هشتاد وهشت - خرمدره

جمعه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

هر كس كه از جان بگذزد آخر به جانان مي رسد


هر دم بشارت هاي دل

از هاتف جان می رسد
هرکس که از جان بگذرد
آخر به جانان می رسد
یکدم میاسا روز و شب
مردی بجو ، دردی طلب
چون جان ز درد آمد به لب
ناگاه درمان می رسد
ره گرد راز آید تو را
شیب و فراز آید تو را
چون ترک وتاز آید تو را
آخر به پایان می رسد
این خانه چون ویران شود
معمور و آبادان شود
این سر چو بی سامان شود
ناگه به سامان می رسد
ای مبتلا ، ای مبتلا
برکش صلا ، برکش صلا
در دل اگر رنج و بلا
روزی به مهمان می رسد

جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

ديزين


تهران - ديزين - دهم تيرماه هشتاد و هشت



جمعه ۱۲ ژوئن ۲۰۰۹

انتخاب

يه آمريكيي مي ميره و مي ره اون دنيا در بدو ورود بهش ميگن كه نامه اعمالت طوريه كه مي توني بين بهشت و جهنم يكي رو انتخاب كني.
سناتور آمريكايي مي گه اينكه ديگه احتياج به انتخاب نداره با كله مي رم تو بهشت . بهش مي گن صبر كن اينجا نوشته تو بايد در هر كدوم از اونا يه روز رو سپري كني ‏‎ٍو بعد انتخاب كني .
سناتور اول وارد بهشت مي شه مي بينه همه جا سر سبز و خرمه اما هركي سرش به كار خودش گرمه ، حوصلش سر ميره ، فرداش مي برنش جهنم و مي بينه چه خبره... همه سر حال و بشاش با حفظ شئونات مشغول خوندن سرود فرح بخش ( خوش چهره ها بايد حركات موزون انجام بدن )هستن.
سناتور بهش خيلي خوش مي گذره و در خواست مي كنه كه براي هميشه منتقلش كنن به جهنم .
روز سوم كه مي فرستنش مي بينه نه از دارو درخت خبري هست نه از بزن و بكوب فقط يه مشت آدم عبوس و دپرس وسط بيابون برهوت كنار يه انبار جمع شدن كه توش به اندازه ي ده هزار سال ذخيره ي قير مذاب وجود داره،
سناتور ميگه قضيه چيه ؟
مالك دوزخ با خنده ميگه بينوا ديروز روز تبليغات بود امروز تو ديگه راي دادي.

روزنامه ي اعتماد ملي - شماره ي ٩١٦

جمعه ۲۷ مارس ۲۰۰۹

نوروز 88 زنجان

نمايي از شهر زنجان از منطقه اي به نام گاوازنگي



موزه ي تاريخ طبيعي زنجان
گوزن مرال

دوشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۰۹

بوستان سعدي

شبي دود خلق آتشي برفروخت
شنيدم كه بغداد نيمي بسوخت
يكي شكر اندر آن خاك و دود
كه دكان ما را گزندي نبود
جهان ديده اي گفتش اي بلهوس
تو را خود غم خويشتن بود و بس
پسندي كه خلقي بسوزد ز نار
اگر چه سرايت بود بر كنار
!

تذكره ي دولتشاه سمرقندي

سلطان سنجر در آن وقت كه بدست غزان گرفتار شده بود ، پرسيدند:
علت چه بود كه ملكي بدين وسعت و آراستگي كه تو را بود چنين مختل شد؟
گفت : كارهاي بزرگ به مردم خرد فرمودم و كارهاي خرد به مردم بزرگ كه مردم خرد كارهاي بزرگ را نتوانستند كرد و مردم بزرگ از كارهاي خرد عار داشتند و در پي نرفتند.
هر دو كار تباه شد و نقصان به ملك رسيد و كار لشكري و كشوري روي به فساد آورد.

پنجشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

دركه






سه‌شنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۸

خواب و بيداري

حسرت و زاري كه در بيماري است
وقت بيماري همه بيداري است
پس بدان اين اصل را اي اصل جو
هر كه را درد است او برده ست بو
هر كه او بيدارتر پر دردتر
هر كه او هوشيارتر رخ زردتر
مثنوي - دفتر اول

شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۸

منوچهري دامغاني


خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است
باد خنك از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بين كه بر آن شاخ رزانست
گويي به مثل پيرهن رنگ رزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
كاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار ...

خيام

گر , مي‌ نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مكن تو حيله ي دوستان را
تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري
صد لقمه خوري كه مي غلام است آن را

اقبال لاهوري

همچو آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده فروشوي خيال دگران
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز
كه پريدن نتوان با پر و بال دگران

فریدون مشیری

خاموش

در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ، ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه ی صبح کجاست؟
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت.
کتاب سه دفتر

آلبرت انیشتین


سه قدرت عظیم بر جهان حکومت می کنند:
حماقت ، ترس ، حرص.

رباعیات دیوان فرخی یزدی

دنیا که حیاتش همه جنگ و جدل است
وصلش همهگی فراغ و اصلش بدل است
امروز چو دیروز مکن تکیه به حرف
کامروز جهان ، جهان سعی و عمل است.

افلاطون


زینت انسان سه چیز است :
علم – محبت – آزادی

شنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۸

آندره ژيد


مائده هاي زميني

هر چيزي به هنگام خود فرا مي رسد.
هر چيز زاده ي نياز خويش است
و به عبارتي هيچ نيست جز نيازي تجسم يافته

پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۸

بابا افضل كاشاني

كم گوي و بجز مصلحت خويش مگوي
چيزي كه نپرسند تو از پيش مگو
دادند دو گوش و يك زبانت ز آغاز
يعني كه دو بشنو و يكي بيش مگو

احمد شاملو

حرف حسابي جواب ندارد

زني سه ماه پس از ازدواج كودكي آورد . شوهرش به او گفت : انگار زايمان بايد نه ماه طول بكشد تو چه طور سه ماهه زاييده اي ؟
زن گفت ظاهراً تو هيچ حساب سرت نمي شود. مگر سه ماه نيست كه تو شوهر من شده اي؟
مرد جواب داد چرا.
زن پرسيد : مگر سه ماه نيست كه من شده ام زن تو ؟
مرد گفت چرا؟
زن گفت : شد شش ماه . سه ماه هم بچه را به شكم كشيده ام مي شود نه ماه . حرفي داري؟
مرد گفت: نه والله حرف حسابي جواب نداره!
از كتاب كوچه

احمد شاملو

چنگ سر لحاف ملا نصرالدين بودن

شبي در كوچه هياهو در گرفت . ملا لحاف را به دوش افكند و به كوچه در آمد تا سبب نزاع را در يابد و به پندي يا ريش به گرو نهادني بدان پايان بخشد. چون به ميان حلقه ي نزاعيان رسيد طراري در تاريكي لحاف او را كشيد و تا ملا به خود آيد آن را به در برد و قضا را هم در آن لحظه اصحاب دعوا نيز كنار آمده پي كار خود رفتند . ملا سر خورده به خانه رفت و در پاسخ زنش كه سبب دعوا را مي پرسيد گفت : هيچ , زن , تا آن جا كه من توانستم دريابم دعوا بر سر تصاحب لحاف ما بود كه به خوشي و خرمي پايان يافت.
از كتاب كوچه

سينما


هنر نماش تصویر های متحرک پس از اختراع دستگاه تصویر افکنی توماس ادیسون ( کینتوسکوپ ) در سال 1891 اختراع شد . کمی پس از معرفی دستگاه ادیسون دو برادر فرانسوی به نام های آگوست و لوئی لومیر دستگاه سینما توگراف را اختراع کردند. این دستگاه تصویر ها را بر روی پرده می انداخت. تصویر ها به فدری سریع و پشت سر هم به نمایش در می آمدند که متحرک به نظر می رسیدند. در سال 1896برادران لومیر اولین فیلم عمومی جهان را در پاریس به نمایش گذاشتند. فیلم های اولیه به آنچه ما امروزه می بینیم چندان شباهتی نداشت . آنها سیاه و سفید و صامت بودند و تصاویر دائماً پرش داشت اما برخی از مدیران سینماها با استفاده از نواختن پیانو در سالن یا پخش صدای گوینده تماشاگران را راهنمایی می کردند.
یکی از ویژگی های این نوع فیلم ها این بود که تمام مردم جهان با هر زبانی قادر به فهم آنها بودند بنابراین کمدین هایی نظیر چارلی چاپلین بسیار سریع به شهرت دست یافتند.
اولین فیلم صدادار جهان در سال 1927 در آمریکا یه نمایش در آمد و نام آن خواننده ی جاز بود.

شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

دکتر علی شریعتی



آری این چنین بود برادر...

جوانان ما را به نام جهاد در راه خدا کشتند و تمام هستی ما را به نام جهاد غارت کردند. نامید شدم چه کنم برادر و چه می توانستم بکنم .قدرتی بر روی جهان آمد که در جامه ی توحید باز همان بتها پنهان شده بود و در معبد محراب الله همه ی آن آتش های فریب برافروخته شده بود و باز همان چهره های قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر و چهره های قدیسین دروغ هم دست و هم داستان قارون و فرعون به نام خلافت الله و رسول الله باز بر جان بشریت و جان ما باز تازیانه ی شرع نواختند و باز ما به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم و باز مناره های عظیم و باز محراب های پر شکوه و باز قصرهای بزرگ در دمشق کاخ سرد ، در بغداد دارالخلافه ی هزار و یک شب ها باز ساختیم این بار به نام الله.
... ما اکنون به نام فرقه به نام خون و به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای لقمه ای راحت الحقوم در دهان او نهاده باشیم. تفرقه – تفرقه ، پیروان او را برادر و پیروان آن مکتب را بر جان هم انداخته اند. این دشمن اوست چرا در چونین سرنوشتی که بر جهان ما حکومت می کند با او دشمنی می کند ؟ به خاطر اینکه این با دست باز نماز می خواند او با این دشمنی می کند به خاطر اینکه این با دست باز نماز می خواند . این دشمن اوست چون او مهر ندارد بر فرش سجده می کند . او دشمن کینه توزی که این مهر برداشته. جنگ ها را و خصومت ها را و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند و روشن فکران ما را به کلی به سرزمین دیگری رانده اند و چوپانانش خودشانند.
اختلاف – و ما برادر همچنان – همچنان اما در بیراه های زیبایی که در خلاف تو که اربابت را به سادگی می شناختی و شلاقی را که می خوردی دردش را به سادگی احساس می کردی و می دانستی که برده ای و چرا برده ای و چه کسانی برده ات کرده اند. ما اکنون سرنوشت تو را داریم. اما بی آنکه بدانیم چه کسی ما را به بردگی این قرن کشانده است و از کجا قارت می شویم و چگونه به تسلیم و چگونه به انحراف اندیشه و چگونه به عبودیت های زمینی دچار شده ایم.
... و همه این سرمایه های عظیم و غنا و ثروت و تولید را ما با پوست و رنج و پریشانی و محرومیت خودمان به چرخ انداخته ایم و فقط به اندازه ای می دهند تا فردا باز به کار آییم.
عدالت برادر پیش از عصر تو محروم است.
قسمتی از سخنرانی " آری این چنین بود برادر"

شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

متل پول


پول جلو یکی ایستاد و گفت : اگر خودم رو در اختیارت بگذارم چه جوری باهام رفتار می کنی ؟
گفت : عیش دنیا رو باهات تمام می کنم.
پول راه افتاد و گفت : کیسه ی تو جای من نیست .
رفت پیش دیگری و همان سوال را ازش کرد.
گفت : می خورم و می خورانم و دشمنان را یا خود به سر مهر می آورم.
پول راه افتاد و گفت : گاهی میام می بینمت.
از سومی پرسید ، گفت: مثل جان ِشیرین ازت مواظبت می کنم و فقط آن قدری ازت خرج می کنم که لازم باشد.
پول گفت : ها! پس این نعمت ارزانی تو! ..
.


کتاب کوچه از احمد شاملو